|
دل تنگ و سر خورده وا مانده در كار خويش نميدانم چه بگويم نميدانم ٬ نميدانم شايد سكوت بايد ...
برف ٬ اي برف چه ميباري تند و سنگين و غم آلوده بر تن خسته و تنهايي كه شبي چند نياسوده برف ٬ بنگر كه غم انگيزم خسته از اين همه تنهايي نه نفس مانده مرا در جان نه نگاهي ٬ نه هوا خواهي
زمستان آمد باران رفت برف آمد و چه رفتن زیباست آمدن ٬ زیباتر ...
قطره قطره باريدم باريدم تا كه باران باشم تا بكارم رويا در دل خاطره ات گم شدم آخر آري من گم گشتم ...
گمشده بارانم
باران آمد
و زمین زیبا شد دل من زیباتر وچه باران زیباست آندم که میبارد بر کویر تنهایی ها ...
وقتی نمیدانم
کجای این قمار تلخ آرزوهایم را باختم وقتی نمیدانم کجای این همه دلبستگی ترا به فراموشی سپردم وقتی دستت دیگر تمایلی به دستانم ندارد وقتی نگاهت سرد است وقتی دلم از خودم میگیرد بهتر است ساکت بنشینم شاید باران خاطراتم را به یادم بیاورد .....
باور نداشتم
که کشتی آرزوهایم روزی به گِل بنشیند دلم گرفته همچو مرغ سر کنده در جوش و خروشم هوا چه سنگین است نفسم میگیرد آن دم که خودم را در آیینه میبینم بار خدایا چرا باران نمیبارد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در طلوع و غروب روزها تنها حسرت است كه مهمان هر شب من است مرا چه ميشود بر آسمان غبار آلود قلبم چرا دوباره باران نميبارد خدايا ، خدايا خسته ام ، خسته و تنها به دادم برس وامانده ام در كار خويش نجاتم بده آمين ! |
درباره من
در پس خاطره ها
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 نویسندگانبارانبرف
پیوندها
كلبه تنهايي |